نظریه روانکاوی :
زیگموند فروید روانکاو اتریشی روابط کودک با والدین خود را براساس این فرض بنا کرد که غرایز زیستی کودکی که به دنیا می اید باید ارضا» شوند. مثلا در زمان شیر خوارگی هر چیزی که مربوط به غذا خوردن و به طور کلی دهان کودک باشد مورد توجه قرار می گیرد و یا در حدود دو سالگی فعالیت های مربوط به عمل دفع سرچشمه توجه و لذت او است. هنگامی که از کودکان مراقبت می شود و نیازهایشان بر آورده می گردد توجهشان بر شخصی که این نیازها را تامین می کند معطوف می شود. بنابراین کنش متقابل بین کودک و والدین در خصوص ارضا» نیازها از اهمیت بسیاری برخوردار می باشد.
در این دیدگاه فنیکل همچنین معتقد است که مادر اولین شیی است که هر فردی با ان رابطه برقرار می کند. از این رو, مادر اولین پایگاه شکل گیری تصورها و باورهای کودک در مورد پیرامونش است. در این دیدگاه, والدین و کودک هر کدام بخشی از یک سیستم پیچیده و پویا به حساب می ایند و دارای تاثیر متقابل هستند. مادر و کودک با هم رابطه زیستی – روانی دارند.
نظریه کردار شناسی :
این موضوع که نوزاد انسان به هنگام تولد امادگی بروز رفتارهایی را دارد که باعث می شود اطرافیان به او توجه کرده, از او مراقبت کنند و در کنارش بمانند, توجه یک روانپزشک انگلیسی به نام جان بالبی را به سوی خود جلب نمود . این رفتار ها شامل گریه کردن, خندیدن و سینه خیز رفتن است. به عقیده بالبی , کردارشناس علاقه مند به روانکاوی , پایه های زیستی رفتارهای دلبستگی در صورتی که از دیدگاه تکاملی مطالعه شود, اسان تر قابل درک خواهد بود.
بنابراین بالبی معتقد است که بچه انسان به طور زیستی تعدادی الگوهای رفتاری دارد که اماده اند تا بر اثر مکانیسم های آزاد سازی محیط فعال شوند. کودک خود را به کسی که دوست دارد نزدیک می کند, از او اویزان می شود و نشانه هایی چون لبخند , گریه و فریاد به او ابراز می کند . با این اعمال کودک نشان می دهد که برخی اشخاص برای اومهم هستند و آنها را خوب ارزیابی می کند. بدین ترتیب , تماس بدنی نزدیک مخصوصا بغل گرفتن , نوازش کردن و تکان دادن می تواند کودک نگران و هیجان زده را ارام کند.
برطبق نظر بالبی , نتیجه کنش متقابل بین مادر و کودک به وجود امدن نوعی دلبستگی عاطفی بین ان دو است. این مفهوم دلبستگی که اینس ورث و همکارانش درباره ان تحقیقاتی کرده اند ارتباط عاطفی با مادر است که سبب می شود کودک دنبال اسایش حاصل از وجود مادر باشد به خصوص هنگامی که احساس ترس و عدم اصمینان می کند. نظریه دلبستگی ابتکار جان بالبی , در دهه , ۱۹۵۰ پس از گذشت دو نسل مرجع اصلی نظریه پردازی و ازمایشگری در روان شناسی تحولی محسوب می شود, بطوریکه بسیاری از پیشرفت های روانپزشکی اجتماعی از این نظریه تاثیر پذیرفته اند.
نظریه یادگیری اجتماعی
برخلاف بالبی که ریشه رفتارهای دلبستگی را به مکانیسم های ذاتی نسبت می دهد, نظریه پردازان یادگیری , دلبستگی را محصول فرایند اجتماعی شدن می دانند. به عقیده این روان شناسان از جمله سیرز, جی ویرتز, بی جو و بایر در ابتدای کار, مادر چیز خاصی برای کودک عرضه نمی کند اما بتدریج که مادر کودک را شیر می دهد, گرم می کند, بغل می گیرد, ویژگی های پاداش دادن را یاد می گیرد.
نظریه پردازان یادگیری اجتماعی فرض را براین دارند که شدت وابستگی کودک به مادر بستگی دارد به این که مادر تا چه حد نیازهای کودک را تامین کند. یعنی مادر تا چه اندازه وجودش با لذت وکاهش درد و ناراحتی همراه است. این نظریه پردازان همچنین براین واقعیت تاکید دارند که فرایند دلبستگی یک راه دو طرفه است و به رابطه رضایت بخش متقابل و تقویت های دو جانبه وابسته است. مادر رضایت خود را در پایان دادن به فریادهای بچه پیدا می کند و در نتیجه خود را نیز آرام می کند. کودک با لبخند و بغبغو کردن ها ی خود به کسانی که او را ارام می کنند, پاداش می دهد.
نظریه بوم نگری
در دیدگاه بوم نگری تلاش می شود تا انسان در متن محیط زندگی اش مورد مطالعه قرار گیرد . ویگوتسکی عقیده داشت کارکردهای عالی ذهنی در کودکان از راه تعامل با والدین, معلمان و دیگر افراد مهم در محیط رشد می کند. برهمین اساس , اهمیت دیدگاه بوم نگری و رویکرد پیروان این دیدگاه به تعامل والدین فرزند بطور فزاینده ای مورد توجه قرار گرفته است.
نظریه روان شناسی شناختی
در دیدگاه روان شناسی شناختی نیز والدین پایگاه شکل گیری و تحول فرایندهای روان شناختی کودک به شمار می ایند.
بل موفق شده بود تا پایداری شی و پایداری شخص را مورد ازمایش قرار دهد. نتایج پژوهش او نشان داد که ۷۰ درصد از ازمودنی ها در پایداری شخص نمره هایی, بهتر از پایداری شی بدست می اورد. بل معتقد است پایداری شخص از احساس امنیت و دلبستگی کودک به مادر ناشی می شود. در همین پژوهش او دریافت که بین امنیت و دلبستگی و پایداری شخص در کودک رابطه معنی دار وجود دارد . بل اظهار می کند که پایداری شخص بسیار تحت تاثیر رفتار مادری است در حالیکه پایداری شی چنین وضعیتی ندارد.
همچنان که کودکان بزرگ می شوند, تمایل پیدا می کنند که پیوند عاطفی را با والدی که به او دلبستگی دارند حفظ کنند, در نتیجه توانایی پذیرش رفتارهایی را که با ارزش های والد محبوبشان مطابقت دارد پیدا می کنند. از انجا که بیشتر موارد والدین رفتارهای انطباقی را تشویق می کنند یعنی رفتارهایی که به کودک کمک می کند تا با جامعه کنار بیاید- دلبستگی معمولا به نفع کودکان است ولی اگر رفتاری را تشویق کنند که ناسازگار است, در این صورت کودکی که به والدینش دلبستگی دارد و می خواهد مطابق میل انان رفتار کند, از این دلبستگی اش سودی نخواهد برد.
تحقیقی که توسط واترز وهمکاران انجام شده است, محققین موفق به یافتن ۵۰ جوان ( ۲۰ تا ۲۲ساله) شدند که در دوران کودکی در موقعیت ناآشنا مورد مطالعه قرار گرفته بودند . نتایج این تحقیق حاکی از این بود که :
ـ روابط کودک , نمونه اصلی برای روابط عشقی این آزمونی ها بود.
ـ کیفیت مراقبت مادرانه در این گروه گرایش داشت که نسبتا ثابت باقی بماند.
ـ وقتی الگوهای موثر ایجاد شدند. گرایش به حفظ خود دارند. به رغم بیست سال فاصله بین این دو ارزیابی ۳۱ , نفر از ۵۰ نفر سبک دلبستگی شان همان سبک دوران کودکی شان بود. تغییر سبک دلبستگی بسیاری از آزمودنی ها احتمالا ناشی از تجربیات آنان بود. مهمترین این تجربیات عبارت بودند از : از دست دادن یکی از والدین , ابتلای والدین یا خود آنها به بیماریهای دشوار , ابتلای والدین به بیماری های روان گسسته وار و مورد سو استفاده بدنی یا جنسی قرار گرفتن. آزمودنی هایی که هیچ یک از این موارد را تجربه نکرده بودند . با احتمال بیشتری الگوی دلبستگی کودکی و بزرگسالی شان همسان بود.
اگر چه ممکن است عدم همسانی به مسایل و محدودیت های اعتبار و رویی اندازه گیری نسبت داده شود ولی به نظر می رسد که تجارب دوران کودکی و پس از ان , نقش مهمی را در ایمنی یا ناایمنی دلبستگی در بزرگسالی ایفا می کنند.
کارن هورنای پس از سال ها مطالعه و بررسی به این نتیجه رسید که انگیزه اصلی رفتار انسان, احساس امنیت است. به باور او , اگر فرد در رابطه با اجتماع به خصوص کودک در رابطه با خانواده , احساس امنیت خود را از دست بدهد دچار اضطراب اساسی می شود.
از نظر هورنای , عواملی که از طرف جامعه و به خصوص خانواده, در کودک احساس ناامنی ایجاد کند عبارتند از : تسلط زیاد, بی تفاوتی , رفتار بی ثبات, عدم احترام برای احتیاجات کودک, توجه و محبت بیش از حد, عدم گرمی و صمیمیت کافی, تبعیض , محافظت شدید. واگذاری مسئولیت زیاد یا عدم ان , پرخاشگری و خشونت برای کسب احساس امنیت. کودک در مقابل این عوامل, روش های مختلفی از خود نشان می دهد و همآنها را فرا می گیرد . این رفتارها نوع شخصیت و منش او را تشکیل می دهند.
بنابراین به اعتقاد اینس ورث و همکارانش همه کودکان بهنجار احساس دلبستگی پیدا میکنند ودلبستگی شدید شالوده رشد عاطفی و اجتماعی سالم در دوران بزرگسالی را پی ریزی می کند. برای مثال , انتظار می رود که کودکانی که دلبستگی شدید به مادرانشان دارند, در آینده از لحاظ اجتماعی برون گرا باشند, به محیط اطرافشان توجه نشان داده و بخواهند که در اطراف خود کاوش کرده و بتوانند با ناراحتی مقابله کنند.
بنابر نظر محققان افراد دارای دلبستگی ایمن از ویژگیهایی برخوردارند: اعتماد به خود و اعتماد به دیگران دو ویژگی اصلی افراد ایمن محسوب می شود. اعتماد به خود به عنوان یکی از مبانی درون روانی فردی که دارای دلبستگی ایمن می باشد به فرد این توانایی را می دهد که در روابط بین شخصی با مهارت, اطمینان و ارامش بیشتر به تعامل بپردازد.
اعتماد فرد ایمن به دیگران, به عنوان جز» مکمل اعتماد به خود نیز وی را در جلب کمک دیگران یاری می رساند. به نظر این محقیین , برخورداری از توان اکتشاف گری و جوارجویی , دو ویژگی دیگر این افراد می باشد. به این معنی که توان اکتشاف گری , انعطاف پذیری و جسارت لازم را در روابط بین شخصی, ازمونگری و تجربه اموزشی در اختیار فرد ایمن قرار می دهد. مهارت های حل مساله در این افراد محصول کنش بهنجار اکتشاف گری است . جوراجویی نیز به منزله یکی از نیازهای فرد ایمن که پیوسته در جستجو ارضا» می باشد, به کمک بازخوردهای مثبت و دو سویه پس از روابط با دیگران و در کناراکتشاف گری به مهارت های فرد می افزاید . همچنین بنابر نتایج پژوهش ها, دلبستگی ایمن با ویژگی های ارتباطی مثبت صمیمیت و خرسندی , مرتبط است.
به عکس تاثیرات مثبت دلبستگی , بررسی ها عنوان می کنند که دو مشخصه اصلی افراد ناایمن اجتنابی و دو سوگرا است. فقدان اعتماد به خود با تحلیل بنیادهای درون روانی , توان رویارویی با موفقیت های استرس زا را کاهش داده و درماندگی روان شناختی را بر فرد ناایمن تحمیل می کند. این پریشانی و درماندگی که به نوبه خود برحسب تجربه های نامطلوب به احساسات حقارت و اضطراب شخص دامن می زند , ناتوانی وی را در ایجا روابط بین شخصی سالم توجیه میکند. فقدان اعتماد به دیگران نیز با تخریب زمینه های بین شخصی, فرصتهای یاری طلبی و جلب همدردی دیگران را از بین می برد. تاثیرات عمیق سبک دلبستگی در دو گستره درون شخصی وبین شخصی بار دیگر نقش بنیادین و پویای کیفیت پیوند های عاطفی نخستین بین کودک و مادررا در شکل گیری استقرار و تداوم اعتماد اساسی , جوراجویی , اکتشاف گری , تجربه آموزی و قدرت مواجهه و حل مساله برجسته می سازند.