جشن عروسي

پيوند شگرف

با طلوع سپيده روز بعد از عقدكنان در خديجه جنبش ديگري آغاز شد دستور دادتمام زرگرها طائف به مكه آمدند تا براي او انواع زينت هاي طلايي درست كنند. پس از شش ماه شب عروسي فرا رسيد، خديجه دستور داده بود شمع هايي به اندازه درخت تهيه كردند و يكراست از دم كاخ تا تالار تشريفات، هر چند قدمي يك شمع نصب نمودند و در كنار هر شمعي، غلامي يا كنيزي با لباسهاي حرير ايستاده بود و ميهمانان را خوش آمد مي گفت، بر روي آن و ساده اي از خز و ديباج انداخته شده بود.

از آن طرف پيغمبر با لباسهاي زيبا در حالي كه نور جمالش شب تاريك را روشن نموده و شمع هايي كه در دست جوانان بني هاشم بود در مقابل روشني چهره ماه وش بني هاشم رنگ روشنايي چراغ را در برابر آفتاب گرفته بود وارد خانه خديجه شد.

در طول مسير آل بني هاشم و مردم مكه در دو طرف راه اجتماع كرده بودند، خديجه هم در حالي كه جامه حرير زيبايي در بر كرده، تاجي جواهرنشان از طلاي سرخ بر سرگذارده، خلخالهاي فيروزه نشان در دست و پاها نموده و گردن بندي از زمرد و ياقوت در گردن داشت با پيغمبر روبرو گرديد از آن ساعت زندگي آميخته با عشق اين دو بزرگوار آغاز شد.

بعد از مرگ خديجه كسي نمي توانست قدم پيش نهاده رسول خدا را به انتخاب همسري وادار سازد و لذا همه و همه آنهائي كه مي توانستند درباره ازداواج نبي اكرم صحبتي كنند به جهاتي سكوت كرده بودند تا بالاخره «خوله» اين سكوت را در همان روزهاي تنهايي رسول خدا در مكه شكست و به ان حضرت عرض كرد: «چرا ازدواج نمي كنيد و اين خاموشي پرحزن را از خانه خود بر نمي اندازيد؟» رسول خدا فرمودند: «با چه كسي ازدواج كنم؟ شما زنان بهتر از  مردان در اين زمينه اگاه هستيد.»

خوله عرض كرد:« اگر براي همسري خودت، خواهان دختر جوان هستي، عايشه فتانه دختر ابوبكر در مقابل شماست و اگر زن پخته و زندگي كرده مي خواهي «سوده» زيبا دختر «زمعه» كه اسلام هم آورده و از شما پيروي دارد در انتظار شماست».

نبي اكرم پيشنهاد «خوله» را پذيرفت و او نيز با مادر «عايشه» مطلب را در ميان گذاشت، او نيز موكول به اجازه شوهرش كرد، وقتي مطلب را به ابوبكر گفتند خيلي خوشحال شد ولي چند دشواري به نظرش رسيد و معتقد بود تا رفع ان مشكلات مي بايد طرح موضوع را به تاخير انداخت.

در همين ايام رسول خدا عايشه و سوده دختر زمعه را خواستگاري كردند. لكن زفاف سوده در ماه رمضان سال دهم رخ داد ولي عايشه تا بعد از هجرت به تاخير انجاميد. تا اين كه در ماه شوال سال اول هجري در ان موقع حساس كه مشكلات شديد اقتصادي جامعه مسلمين را تحت فشار قرار داده بود به حدي كه مراسم عروسي عايشه بنا به گفته«بنت عميس» با قدحي از شير برگزار شد به اين ترتيب بنا بر اصرار و پافشاري ابوبكر عايشه در سن نه سالگي به خانه پيامبر اكرم برده شد.

عايشه در كنار پيامبر

عايشه با خصوصيتهاي مزاجي عصبي و سخت تند و سركش، حدت طبع و سرعت درك موقعيت و تصميم گيري، تيزهوشي توام با رشك و حسادت شديد در كنار رسول خدا زندگي مشتركانه خود را آغاز كرد. از همان لحظه كه وارد يكي از خانه هاي ساخته شده حريم مسجدالنبي كه در مجاورت خانه سوده بود وارد گرديد و سكونت يافت، با دو خصوصيت در كنار پيشواي عظيم الشان اسلام زندگي زناشويي خويش را شكل مي داد.

خصوصيت اول: برشوهر بزرگوارش سخت حسود بود آن هم به حدي كه حاضر نمي شد جز خودش همسر ديگري در دل شوهرش جائي پيدا كند و ذره اي از محبت او به ديگري اختصاص يابد. در صورتي كه اگر عايشه با خصوصيت نبوت آشنا شده بود يعني در خانه اي رشد كرده بود كه نبي اكرم با همان خصوصيتهاي آسماني مطرح مي‌شد بدون ترديد آموخته داشت كه نزد رسول خدا هر كس با هر قرابتي كه حضور يابد جائي مخصوص به خود داشته به اين معنا حق و حقوقي از كسي ضايع نخواهد شد زيرا از كريمه اي كه حضرتش را «اسوه حسنه» يا با خصوصيت «رحمه للعالمين» مطرح مي كند چنين استفاده اي مي شود. ولي متاسفانه «عايشه» تربيت شده همان تشكيك ها و تشويش هايي است كه نظيرش را از ابوبكر در سفر هجرت خوانديم و خوشبختانه تاريخ اسلام گواه چنين موضوعي است. اگر آن روز در غار ثور و طي مسافت بين مكه و مدينه ان همه رخدادهاي قابل توجه از ابوبكر سر زد متقابلا در طول زندگي عايشه با رسول خدا حتي پس از پيوستن به رفيق اعلي حضرتش، شديدتر از آن را  كه نشانه تربيت در خانه ابوبكر مي باشد در تاريخ اسلام مي خوانيم.

عايشه نه تنها به جهت حسادت بلكه كمبود ايمان به رسول خدا دچار وسوسه هاي نفساني زشت مي شد مثلا حضرتش را در دل شبها تعقيب مي كرد كه مبادا به خانه همسري ديگر برود و همين صحنه هاي زشت كه از بي‌ايماني و بي اعتقادي عايشه نسبت به حدود و حريم مقام نبوت سرچشمه مي گرفت زمينه بدبيني هاي ازدواج هاي رسول خدا را فراهم آورده و آن عده از محققان و نويسندگان كه مانند «عايشه» مرتبت و منزلت پيامبري را نشناخته‌اند دچار بدفهمي نموده با بدبيني تحقيق كرده و نوشته اند.

احمدبن حنبل شخصيت سرشناس و مورد اعتماد اهل سنت و جماعت مي نويسد: «عايشه مي گويد شبي متوجه شدم كه پيغمبر خدا در رختخواب خود نيست، وسوسه و خيالات ناراحت كننده مرا بر آن داشت تا گمان بردم حتما نزد يكي ديگر از زنانش رفته است! روي اين حساب از جاي برخاستم و به جستجويش پرداختم كه ناگاه او را در مسجد يافتم كه به سجده افتاده بود و مي گفت: رب اغفرلي» بار خدايا! مرا ببخشاي شبي ديدم پيغمبر در رختخواب خود نيست. با خود گفتم كه حتما پيش يكي از زنانش رفته است! گوش فرا داشتم و اين سوي و آن سوي به جستجو و يافتنش پرداختم كه ديدم در پيشگاه خدا به ركوع رفته است باز شبي ديگر به يافتنش از جاي برخواستم و در دل شب در آن تاريكي بي اختيار به هر طرف دست مي گردانيدم كه ناگاه دستم به كف پايش خورد او در مسجد و در پيشگاه خدا به سجده افتاده بود و مي گفت … باز عايشه مي گويد: «شبي رسول خدا از نزد من خارج شد، غيرت و حسادتم به جوش آمد، سخت منقلب و ناراحت شدم، چون آن حضرت باز آمد و حال مرا ديد علت را دريافت و فرمود: عايشه تو را چه مي شود، باز همه حسادت كرده ناراحت شدي؟! عرض كرد: آخر چرا همچون مني بر چون توئي حسادت نورزد!

حضرت فرمودند: باز هم كه گرفتار شيطانت شده اي  در شبي ديگر وقتي رسول خدا از خانه بيرون مي روند و مي گويد: گمان بردم كه پيش يكي از همسرانش مي رود، پس برخاستم و آهسته و آرام به تعقيبش پرداختم تا به گورستان رسيدند، آنجا ايستادند و خطاب به مومناني كه به خواب ابدي فرورفته بودند فرمودند: «درود بر شما مومنان باد1» ناگهان برگشتند و مرا در پي خود ديدند و فرمودند: «واي اگر از دستش مي آمد چه ها كه  مي كرد»

بازتاب اين گونه حسادتهاي عايشه قسمتي از متون تاريخي اسلامي را به خود اختصاص داده كه مي تواند تنها عامل بدبيني و بدفهمي عده اي از نويسندگان نسبت به ساحت مقدس نبي اكرم باشد. در حالي كه آنچه از اين دوران بازمانده است گوياي كمبودهاي معنوي عايشه مي باشد و مهمتر اين كه چطور آن همه صفا و صميميت، عاطفه و محبت را نپذيرفته است اين زن در كنار عظمت و حقيقت پيامبر اكرم كه در جاهاي گوناگوني به ان اشاره داشته است، چنان با حالات پائين انساني زندگي مي كرد كه آدمي باورش نمي شود از شدت حسادت ظرف غذاهايي را كه همسران پيامبر براي حضرتش مي فرستادند را بشكند عايشه خود مي گويد: «غذايي براي رسول خدا تهيه ديده بودم كه خبر شدم حفصه (دختر عمر) نيز چنين كاري كرده است به كنيزك خود دستور دادم كه آماده باشد و اگر ديد حفصه پيش از من براي پيغمبر غذا آورد آن را بگيرد و به دور بريزد كنيرك فرمان برد، چنين كردو در نتيجه ظرف غذاي حفصه شكست و محتويات آن بر سفره چرمين ريخته شد رسول خدا خود غذاي ريخته شده را جمع كرد و به من امر فرمودك ظرفي از خود بياور و به جاي ظرف شكسته حفصه بده يا در مورد ام سلمه نوشته اند روزي كه غذاي دلخواه پيامبر را براي حضرتش تهيه كرده فرستاده بود عايشه در حالي كه خود را به عباي خويش پيچيده بود سنگي در دست داشت سررسيد، سنگ را بر ظرف غذا كوبيد و آن را شكست رسول خدا كه ناظر اين كار عايشه بودند ظرفي از آن او را به جاي ظرف شكسته براي ام سلمه فرستادند عايشه درباره غذا فرستادن صفيه مي گويد رچون كنيزك حامل غذا را ديدم لرزه براندامم افتاد تا انجا كه از خود بيخود شده ظرف غذا را گرفته به دور افكندم! چشمهاي پيغمبر را ديدم كه به من خيره شده است و آثار خشم و نفرت را از رفتار خود در سيمايش به خوبي خواندم، پس بيدرنگ گفتم از خشم رسول خدا به حضرتش پناه مي برم و اميد ان دارم كه مرا نفرين نكنند. حضرت فرمودند: توبه كن.

عرض مي كند: چگونه عمل خود را تلافي كنم؟

فرمودند: غذايي مانند غذايش و ظرفي چون ظرفش تهيه كن و برايش بفرست گاهي بازتابهاي اين چنان هم او را آرام نمي كرد و حتي خشم هاي رسول اكرم نيز كارساز نمي افتاد، كار دشمني و حسادت او با زنان نبي اكرم به ناسزاگويي و شماتت و سركوفت زدن مي كشيد ماجراي برخورد تند او با صفيه چنان او را ناراحت و منقلب كرده كه رسول خدا به صفيه فرمودند: «تو چرا به او نگفتي كه من پدرم هارون و عمويم موسي است». عايشه به ايذاء و اذيت در حق صفيه سخني گفتي كه شكايتش را به نزد پيامبر خدا برده حضرت فرمودند: «درباره صفيه سخني گفتي كه پليديش دريائي را آلوده مي كند» گاهي هم پا را فراتر نهاده برخوردهاي لفظي او را آرام نكرده دست به گريبان همسران مظلومي مانند سوده مي شد و با آنان كتك كاري مي كرد. نوشته اند يك روز سوده زير لب اشعاري زمزمه مي‌كرد «كه دو قبيله عدي و تيم در پي آن هستند تا هم پيماناني براي خود دست و پا كنند» چون عايشه از قبيله «تيم» بود به حفصه دختر عمر كه از قبيله «عدي» به شمار مي رفت گفت: منظور از اين شعر گوشه زدن او به من و تو مي باشد. وقتي ديدي من با او گلاويز شدم تو هم به كمك من بيا.

سپس برمي خيزد، خود را با سوده رسانيده گريبانش را گرفته او را به زير باران مشت و لگد خود مي گيرد و حفصه هم به ياري او مي آيد.

تاريخ گواه اين است كه عايشه به اين اكتفا نمي كرد زناني را كه بدون مهر به نكاح رسول  خدا در مي آمدند به باد ملامت و سرزنش مي گرفت بعضا به اين سرزنش ها هم اكتفا نكرده آنان را فريب مي داد تا از رسول خدا تقاضاي طلاق كنند چنان كه پس از ازدواج «مليكه» دختر كعب او را فريب داده از پيامبر دوري جست كه منجر به طلاق گرديد. سپس نزديكان او نزد پيغمبر امدند و عرض كردند او فريب خورده و در اين بازتاب كه از خود نشان داده است از خود رايي نداشته او را ببخشاي و بازگردان اما رسول خدا نپذيرفتند.

يا در مورد «اسماء» دختر «نعمان» وقتي عايشه (دختر ابوبكر) و حفصه(دختر عمر) با يكديگر قرار مي گذارند يكي او را خضاب كند و ديگري سرش را شانه بزند او را فريب داده مي گويند: تو هم اگر مي خواهي نزد او عزيز تاشي اين را بگو، اسماء از همه جا بي خبر فريب اين دو را خورده همان مي كند كه يادش داده بودند، رسول خدا با شنيدن سخن اسماء آستينش را در مقابل صورت گرفته، به وسيله ابواسيد او را به خانواده اش بازگردانيدند، از آن پس اسماء مي گفت:« مرا اسماء نخوانيد بلكه نام مرا بدبخت بگذاريد» سرانجام اسماء از اين غصه دق كرد.

عايشه هر وقت از تمام اين كارها نااميد مي شد نمي توانست زني را در جوار خود تحمل كند نقشه اي ديگر طراحي مي كرد مثلا وقتي «ماريه» را مي بيند مي گويد «نسبت به هيچ زني به اندازه ماريه رشك و حسادتم تحريك نشد» با او سر ناسازگاري گذارده تا سرانجام ماريه به تنگ آمده شكايت به پيامبر كرد، حضرتش نيز او را به «عاليه» تغيير مكان دادند و وقتي خداوند پسري به او داد و چون عايشه و حفصه از داشتن فرزند محروم بودند حسادتشان بيشتر شده، سوره تحريم نازل گرديد.

البته ماجراي برخوردهاي تند او با حضرت صديقه طاهره مطهره فاطمه زهرا سلام الله عليها به جرم اينكه دختر حضرت خديجه است و رسول خدا بي نهايت يعني غير قابل وصف او و فرزندان و شوهرش را دوست دارد. بايد مطرح شود كه در جاي خودش نقل خواهيم كرد.

خصوصيت دوم:علاوه بر حسادتي كه بازتابهايش را خوانديد به بلاي ديگري هم مبتلا بود كه منشاء حوادثي در تاريخ اسلام گرديد. او شيفته و ديوانه خويشان و بستگان خود بود و نسبت به آنان تعصبي شديد داشت به طوري كه اگر منافعشان به خطر مي افتاد خود راسخت مي باخت و موقعيت خويش را كه همسر پيامبر خداست فراموش كرده از جانبداري در راه منافع انها به هيچ روي خودداري نمي نمود.

انس بن مالك مي گويد: «كبك برياني با نان و خورشتي مركب از كشمش و خردل براي رسول خدا هديه اوردند، پيغمبر اكرم فرمودند: «اللهم ائتني خلقك اليك ياكل معي  من هذا الطعام بار الها محبوبترين خلق تو را بفرست تا با من اين غذا را بخورد عايشه گفت بار خدايا آن كس پدر من قرار ده و حفصه گفت: بار خدايا آن كس را پدر من گردان انس بن مالك گفت: بار خدايا آن كس سعد بن عباده باشد. انس بن مالك مي گويد: صداي در شنيدم و بيرون رفتم علي را در كنار در ديدم گفتم پيغمبر خدا به حاجتي مشغول است علي برگشت … تا شايد يكي از آن سه نفر به جاي علي بن ابيطالب سلام الله عليهما وارد شود كه عاقبت آن طعام نصيب علي مرتضي گرديد.

و از جمله كارهايي كه مي توان در اين زمينه نقل كرد ماجراي دستور اكيد ختمي مرتبت است كه همه مسلمين در لشكر اسامه شركت نمايند البته ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سعد بن ابي وقاص به فرماندهي اسامه بن زيد تحت عنوان «با وجود سران مهاجرين و انصار اين پسرك را فرماندهي مي دهند» اعتراض كردند.

در همين موقع كه لشكر عازم رفتن شد مقداري هم دور شدند عايشه براي پدرش پيغام فرستاد و او را از نزديكي مرگ رسول خدا خبر داده او بازگشت، زماني كه پيامبر نمي توانست مسجد برود عايشه به بلال غلام پدرش دستور داد كه ابوبكر را بگويد تا بامردم نماز بخواند . و نظائر اينگونه اقدامات تعصب آميزي كه عايشه در طول تاريخ اسلام از خود نشان داده است و ما در جايگاه تاريخي اش به انها اشاره مي نمائيم.