ویلانت (1977) ، رشد 94 مرد را که در دهه ی 1920 متولد شده و در یک کالج مشغول تحصیل بودند برای بررسی انتخاب کرد و 30 سال آنها را پی گیری نمود. با این دانشجویان در کالج مصاحبه های فشرده ای صورت گرفت. هر ده سال، آنها به پرسش نامه هایی طولانی درباره ی زندگی فعلی خود پاسخ دادند. بعدأ‌ ویلانت با هر یک از این مردان در 47 سالگی در رابطه با کار، خانواده و سلامت جسمانی و روانی مصاحبه کرد.

نظریه ی ویلانت غیر از کنار گذاشتن برنامه ی تغییر مرتبط با سن، با نظریه ی لوینسون هماهنگ است. هر دوی آنها قبول دارند که کیفیت روابط با فاراد مهم،روند زندگی را شکل می دهد. ویلانت در جریان بررسی روش هایی که مردان خود و دنیای اجتماعی شان را تغییر می دهند تا با زندگی سازگار شوند، مراحل اریکسون را تأیید نمود، ولی شکاف بین آنها را پر کرد. مردان بعد از دوره ای در بیست تا سی سالگی که صرف مسایل صمیمیت می شد، در سی تا چهل سالگی روی تحکیم شغلی تمرکز می کردند – سخت کار می کردند و در مشاغل خود ارتقا می یافتند. آنها در چهل تا پنجاه سالگی ، از پیشرفت فردی کنار می کشیدند و مولد یا زاینده تر می شدند : به دیگران کمک نموده آنها را راهنمایی می کردند. آنها در پنجاه تا شصت سالگی “محافظ ارزش ها” یا محافظ فرهنگ خود می شدنند. خیلی از آنها فلسفی می شدند، به این صورت که به ارزش های نسل جدید و وضعیت جامعه ی خود می اندیشیدند. آنها می خواستند آنچه را که از تجربه ی زندگی آموخته بودند و به دیگران بیاموزند و جویای تداوم بخشیدن به قابلیت مراقبت از دیگران بودند (ویلانت و کوری، 1994).

ویلانت برخلاف لوینسون، در مورد زنان تحقیق نکرد. اما پژوهش طولی مشتمل بر زنانی که تقریبأ‌همزمان با آزمودنی های او متولد شده بودند، از تغییرات مشابهی خبر می دهد (بلاک، 1971؛ اودن و ترمن، 1968).