با بيوه زيدبن حارثه

زيدبن حارثه كه همراه مادرش سعديه دختر ثعلبيه بن عبدعامر به ديدن بستگان مادري رفته بود، در حمله طايفه« بني قين» به اسارت افتاد و به صورت برده در بازار مكه به فروش گذاشته شد، حكيم بن حزامه او را براي خديجه خريداري نموده، او نيز پس از ازدواج با ختمي مرتبت به آن حضرت بخشيد.

پدر و عموي زيد كه از محل او مطلع شده بودند به نزد حضرت ابو طالب عليه السلام آمده، عرض كردند:« فرزند ما با برادرزاده شما محمد است، به او بگوييد يا زيد را بفروشد و يا آزادش كند.» رسول خدا در قبال اين خواسته فرمودند:« او مختار است، اگر مايل بود با شما بيايد آزاد مي باشد.»

در حالي كه حارثه و بردارش از برخورد محبت آميز و منصفانه پيامبر اسلام خوشحال بودند، زيد را به حضور رسول خدا آوردند، حضرت از او پرسيدند:« ايشان را مي شناسي؟» عرض كرد:« آري پدر و عموي من هستند.» حضرت فرمودند:« مرا هم مي شناسي، اگر خواهي با ايشان برو و اگر راضي هستي نزد من بمان.» زيد بدون كوچك ترين تاملي عرض كرد:« با ايشان نمي روم و هيچكس را بر شما ترجيح نمي دهم، شما به جاي پدر و عموي من هستيد.»

حارثه پدر زيد گفت:« واي بر تو بندگي و بردگي رابر آزادي و آقائي، بر پدر و خاندان خود ترجيح مي دهي!» زيد پاسخ داد:« آري من از اين مرد ديده ام او بر همه كس ترجيح دارد و كسي را بر او مقدم نمي دانم.» كار به اينجا كه رسيد حارثه روي به حاضرين نموده و گفت:« مردم شاهد باشيد زيد فزرند من نيست» رسول خدا كه ماجرا را ديدند زيد را به كنار حجره اسماعيل كنار خانه كعبه آورده فرمودند:« مردم گواه باشيد زيد پسر من است، از من ارث مي برد و من هم از او ارث مي برم» حارثه و برادرش وقتي علاقه شديد رسول الله را نسبت به زيد ديدندخوشحال شدند و برگشتند.

اين تقرب و نزديكي فرزند خوانده به جايي رسيد كه زيد را به «زيد بن محمد» مي شناختند و مانند پسر رسول خدا مورد محبت قرار مي دادند. زيد زمان را با منصب هاي حساس و نشان دادن صداقت توام با لياقت در اسلام پشت سر گذاشت تا زمان ازدواج او از راه رسيد، در همين اوقات«بره» معروف به «زينب» دختر حجش كه مادرش« اميمه» دختر جناب عبدالمطلب بود وارد مدينه شده با گذشت اندك زماني زينب خواهرش را براي تقاضاي ازدواج به نزد رسول خدا فرستاد و حضرت ازدواج با زيدبن حارثه پسرخوانده خويش را به او پيشنهاد كردندكه نواده عبدالمطلب در جواب عرض كرد: من دختر عمه شما هستم آن هم از خاندان قريش، زيد شايسته همسري من نيست. برادرش عبدالله بن حجش اعتراض خواهر را تاييد كرد كه فرمان «وَما كَانَ لِمؤمِنِ وَلا مُؤمِنَهٍ إذا قَضَي اللهُ وَ رَسُولُهُ أمراً أن يَكُونَ لَهُمُ الخَيَرهُ مِن أمرِهِم» نازل شد و دانستند براي هيچ مؤمن و مؤمنه يي اختياري در كارشان نباشد( هر گاه خدا و پيامبرش در كاري حكم كنند) و هر كس خدا و پيامبر او را نافرماني كند به يقين گمراه شده.

پس از نزول آيه« زينب» حضور پيامبر اكرم فرستاد و اعلام كرد شما صاحب اختيار من هستيد و مرا به نكاح هر كس درآوريد راضي هستم. پيامبر دختر عمه جميله خويش را با آن همه خواستگاران سرشناس وبرجسته به عقذژد زيد درآورد و ده دينار و شصت درهم به عنوان صداق و يك عدد روسري و يك چادر و يك پيراهن و يك شلوار و دوازده من ونيم گندم يا آرد، سي من خرما براي ايشان فرستاد. ولي ديري نپاييد كه ناسازگاري بين زيد و همسرش آغاز شده، زندگي آرام و شيرين آنها را تلخ و ناآرام نمود، تا حدي كه زيد از همسرش دختر عمه رسول الله نزد حضرتش شكايت كرد و حضرت با نصايح زياد او را به ادامه زندگي آرام سفارش كردند ولي نه تنها ناسازگاري ها برطرف نشد بلكه با گذشت زمان چنان پيشرفت كرد كه زيد تصميم گرفت دختر عمه رسول خدا را طلاق دهد. ولي به لحاظ نصايح پيامبر اكرم به تعويق افتاد تا اينكه يك روز برآشفته شدند و فرمودند:«أمِك عَلَيْكَ زَوجَكَ وَ اتَّقِ الله» همسر خود را نگاه دار از خشم خداوند بپرهيز ولي بالاخره زيد همسرش را طلاق داد.

عده طلاق به سر آمد كه خداوند پيامبر را رسماً مأمور ازدواج با زينب كرده خطاب آمد:»فََلَمَّا قَضَي مِنْهَا وَطَرَا زَوَّجتكَهَا…» هنگامي كه زيد( همسرش) زينب را طلاق داد اورا به ازدواج تو درآوريم تا براي مؤمنان درباره همسران پسر خوانده خود هنگامي كه آنها را طلاق مي دهند محدوديتي نباشد. ولي اين اقدام شجاعانه آن هم به دستور خداي تعالي چنان موجي از اعتراض و انتقاد به راه انداخت و خوراك تبليغاتي منافقانه گرديده هر كجا كوتاه فكري را مي‌ديدند برعليه رسول خدا شورانده، با قريش هم صدايش مي كردند. ولي نه تنها كوچكترين تشويشي در پيامبر اكرم و تزلزلي در ايمان مؤمنان حقيقي وارد نساخت بلكه چون اين ازدواج براساس امر الهي بود زينب بيوه زيد بر ساير زنان رسول خدا افتخار مي كرد كه شما را اوليائتان به تزويج پيامبر درآورد ولي من را خدا در عرش به رسولش تزويج نموده است.