ازدواج با جويريه

سياستي هوشيارانه براي آزاد اسيران

قبل از رسيدن به مدينه وقتي غنائم بني مصطلق بين سپاهيان اسلام تقسيم گرديد. اسيران نيز به قانوني بين افراد سپاه تقسيم شدند، جوريه دختر حارث رئيس قبيله تقسيم شده، سهم ثابت بن قيس به شمار آمد جويريه براساس زيركي كه داشت با ثابت بن قيس توافق كرد او را در قبال پرداخت مبلغي آزاد كند و چون چنين فديه اي را آماده نداشت حضو رسول خدا شرفياب شده، ماجراي خويش را به عرض مبارك حضرتش رسانده تقاضاي قرض كرد زيرا مي دانست به طور حتم پدرش براي آزادي او اقدام خواهد كرد. رسول اكرم در جواب فرمودند:« ميل داري كاري بهتر از اين انجام دهم؟» عرض كرد چه كاري؟! فرمودند:» پولي را كه بدهكاري مي پردازم و آنگاه با تو ازدواج مي‌كنم.» عرض كرد:«بسيار خوب» اينجا بود كه جويريه از خيال آزداي خالي شد و در انديشه قولي كه رسول خدا از او گرفته بود روزگار مي گذرانيد.

با انتشار خبر مسرت آميز وعده ازدواج رسول خدا به جويريه دختر حارث مصطلقي، مسلماناني كه سهمي از اسيران بني مصطلق داشتند گفتند:« پيامبر داماد قبيله مصطلق است و سزاوار نيست از اين قبيله مردمي به عنوان بنده و برده زيردست ما باشند.» و لذا با شوق و رغبت اسيران نصطلقي را آزاد كردند خبر كه به پيامبر اكرم رسيد بسيار خوشحال و شادمان شدند.

بدين ترتيب هنوز سپاه به« ذات الجيش» نرسيده بود كه تمام صد خانواده از اسراي بني مصطلق آزاد شدند و هيچ زني اسير باقي نماند پس ازدواج با جويريه مطلوب ترين شرايط را براي استراتژي آزادي اسيران فراهم آورد. حارث بن أبي ضرار وقتي اطلاع يافت دخترش به اسارت درآمده، تعدادي از شتران خويش را برداشته به قصد آزادي او عازم مدينه شد. در وادي«عقيق» دو شتر توجه اش را جلب كرده آنها را عقال زد در يكي از دره ها پنهان ساخت تا در مراجعت با خود بازگرداند. هنگامي كه خدمت پيامبر اكرم رسيد و هنوز از سرنوشت دخترش خبري نداشت عرض كرد:« يا محمد دخترم را اسير گرفته ايد، اين شتران را عوض بستانيد و دخترم را به من واگذاريد.» رسول خدا فرمودند:« آن دو شتري كه در وادي عقيق در فلان دره پنهان كردي چه شد!» حارث با شنيدن اين جمله برق ايمان در قلبش جستن كرد به وحدانيت خدا و رسالت محمدبن عبدالله گواهي داد و عده اي ازاقوامش هم مسلمان شدند. دختر خود را تحويل گرفت و رسول خدا او را خواستگاري كرد با چهارصد درهم به كابين رسول خدا درآمد.

ازدواج با ماريه قبطيه

ماريه دختر شمعون قبطيه مصري الاصل در قريه «حفن» از توابع «انصنا» از مادري روميه قدم به عرصه وجود نهاده بود، دوران اوليه بعد از كودكي را به فراگيري علم همت گماشته از جمله فاضله هاي عصر خويش به شمار مي‌رفت داراي جمالي زيبا با گيسواني مجعد و پيچيده بود كه «مقوقس» پادشاه مصر براي رسول خدا هديه فرستاده تا بدين وسياژلع مقدم سفيرش را گرامي داشته باشد.

حاطب بن ابي بلتعه سفير كبير مدينه كه از روز مسلمان شدنش هرگز در دين خدا شك و شبهه اي نكرده بود، در مسير بازگشت از مأموريت اسلام را به« ماريه» و خواهرش عرضه كرد هر رو با كمال ميل و رغبت پذيرفتند و با رسيدن پيك شاه مصر به مدينه اگر جنگ خيبر را در ماه ديحجه و محرم بدانيم بعد از جنگ و اگر در ماه جمادي الاول يا رمضان بپذيريم قبل از جنگ يعني در ماه ربيع الاول سال هفتم رسول خدا با او ازدواج كرده است زيرا تولد ابراهيم فرزند پيامبر اكرم را درماه ذيحجه نوشته اند.

بعد از ازدواج او را در منزل حارثه فرزند نعمان مسكن دادند و چون مورد علاقه و مهر رسول خدا بود و زنان از نزديك علاقه و محبت پيامبر را نسبت به او مي ديدند، بنا مخالفت و بد رفتاري با« ماريه» را گذاشتند. عايشه مي گويد آنقدر او را اذيت كرديم تا سر انجام از دست ما به تنگ آمده، شكايت به رسول خدا برد، آن حضرت هم او را به «عاليه» تغيير مكان داد و همان جا به نزدش رفت و آمد مي كردند كه اين هم بر آنان گران مي آمد آنقدر حسد ورزيدند كه در نكوهش آنان سوره تحرم نازل شد.

اما آنچه قابل توجه است و ماجراي بي مهري بلكه دشمني امثال« عايشه» و «حفصه» را مرهم مي گذاشته، علاقه و محبت فاطمه و علي سلام الله عليهما نسبت به ماريه بوده است. علي مرتضي در ايام بارداري و به دنيا آمدن ابرايهم با ميل و رغبت به كمك و مساعدت ماريه مي شتافته و حتي وقتي فرزندش از دانيا رفت، علي و فاطمه خواستار آن بودند كه ماريه به داشتن فرزند از ديگر بانوان پيغمبر به ئيژه از عايشه برتر و ممتازباشد. درباره خصوصيات اين ام‌المؤمنين ميتوانيد به مسانيد اسلامي رجوع كنيد.

اما كه موضوعي كه تذكر آن در اين جايگاه ضروري به نظر مي رسد، ماجراي« افك» آن بهتان بزرگ شوم آور به همسر رسول خداست كه برخي از مفاخر تشيع آن را در حق«ماريه قطبيه» مي دانند نه عايشه البته ريشه اين استنباط را مي توان به دو جهت دانست اول مستندات تاريخي كه بر اثر دشمني زنان پيامبر نسبت به «ماريه» فراهم آمده و به او نسبت زشت داده اند. دوم براساس شدت بغض و عداوتي كه نسبت به عايشه داشته اند، نخواسته اند تا همين اندازه هم مورد لطف و مرحمت الهي قرار بگيرد. در صورتي كه هيچ كدام از همسران پيامبراكرم حتي عايشه و حفصه را كه از جمله زمينه سازان حكومت كودتايي سقيفه بوده اند و در ايام خلافت علي مرتضي چون عايشه زير لواي منصف ام المؤمنين بودن چه ها كه نكردند، نمي توان با بهتان هاي آن چنان دشمناني مانند عبدالله بن ابي مورد غضب قراردارد. از طرفي آن روزگار كه ماجراي «افك»رخ داد « ماريه قبطيه» هنوز افتخار همسري رسول خدا را نداشت.

ازدواج با صفيه

از اسيران غزوه خيبر يكي «صفيه» دختر حيي بن اخطب يهودي بن شعبه بن ثعلبه بن عبيد بن كعب بن الخزرج بن ابي بن النصير بن الفحام بن تخوم بن بني اسرائيل سبط هارون بن عمران برادر حضرت موسي بن عمران دختر بره بنت شموال قرضيه مي باشد كه به عقيله بني نضير شهرت داشته زني حليمه عاقله فاضله بوده است.

او تا قبل از هفده سالگي دو شوهر نموده اول به همسري« سلام بن مشكم قرظي» درآمده و سپس در ايام غزوه خيبر در نكاح «كنانه بن ربيع بن ابي الحقيق» بوده است.

پس از قتل شوهرش به جرم اينكه جاي دفن گنج بني نضير را نشان نمي داد، از اسراي بدون شوهر به شمار مي‌رفت و چون رسول خدا به «دحيه كلبي» و عده جاريه اي از سباياي خيبر را داده بودند پس از اتمام جنگ، دحيه به حضور رسول اكرم رسيده تا حضرتش به وعده اي كه فرموده بودند وفا كنند.

حضرت درپاسخ او فرمودند:« هر كدام خواهي اختيار كن» او نيز صفيه را برگزيد» جماعتي از صحابه كه ناظر اين انتخاب بودند، به عرض رسول خدا رساندند: كه صفيه «سيده» قوم نضير و قبيله قريظه است نسبت به هارون برادر حضرت موسي مي برد، جز رسول خداي را سزاوار نيست.

رسول خدا(ص) در پي تذكر ياران تيز هوش«صفيه» را از دحيه بن خليفه كلبي خريد پس از آن عده نگه داشت و مسلمان شد و آزاد كرد. و در مقابلش دو دختر عم صفيه و هفت كنيز به جاي صفيه به «دحيه» بخشيد و او را پس از عده وفات با مهريه اي كه قيمتش را براي آزاديش پرداخت كرده بود در سن 17 سالگي به عقد خويش درآوردند و با حضرتش عازم مدينه شدند.

درباره زمان زفاف اين ازدواج نوشته اند موقع خروج از خيبر در دو فرسخي شب فرا رسيد پيامبر اكرم تصميم گرفتند آن شب را ليله زفاف قرار دهند كه صفيه نپذيرفت تا به چهار فرسخي كه رسيدند در جايگاهي بين وادي القري و مدينه به نام« صهبا» ام سنان اسلميه، صفيه را آرايش كرد، آن شب را ليله زفاف قرار دارند.

رسول خدا از او پرسيدند : چرا شب گذشته مخالفت نمودي؟ عرض كرد:« چون نزديك خيبر بوديم، از يهود بر شما ترسيدم كه اگر بشنوند با ملكه آنان ازدواج كرده ايد، در مقام برآيند و آسيبي به شما برسانند» پيامبر از پاسخ صفيه خوشش آمد، او را گرامي داشت. چنانكه ابوايوب انصاري هم به چنين جهتي سلاح به دست تا صبح در حريم قبه اقمتگاه رسول خدا گشت مي زد. صبح رسول خدا فرمودند: چرا خواب نكردي؟ عرض كرد: اين است كه پدر و شوهر وي كشته شده اند و هنوز حديث العهد به كفر، ترسيدم از وي، نبايد كه با شما غدري كند، از اين سبب مرا خواب در چشم نيامد و همه شب مي گرديدم وپاس همي داشتم، رسول خدا از اين حميت دلشاد شدند و او را دعا كردند و وقتي به مدينه رسيدند، زينت آلات جواهر نشان خود را كه در شأن رئيس قبيله و ملكه قوم بود، همراه داشت و با آنها زينت كرده بود، ميان فاطمه زهرا و همراهانش قسمت كرد از جمله گوشواره اي به حضرت زهراي مرضيه سلام الله عليها تقديم نمود»

در طول زندگي با رسول خدا مورد حسادت عايشه و حفصه قرار مي گرفت، به او زخم زبان مي زدند كه تو يهوديه اي، وقتي با اين ناراحتي پيامبر اكرم را زيارت كرد، حضرت علت ناراحتي او را جويا شدند، ماجراي عايشه و حفصه را به عرض مباركشان رساند. حضرت به آن دو فرمودند:«صفيه دختر نبي و برادرزاده نبي است»

يا وقتي در سفر حج كه تمامي همسران رسول خدا ملتزم ركاب بودند، شتر « صفيه» در راه مريض شد و از راه باز ماند. صفيه ناراخت و گريان گرديد. رسول خدا به زينب دختر حجش كه از جمله همسران ملتزم ركاب بود فرمودند:« چطور است يكي از شتران اضافي خود را كه همراه داري به صفيه واگذار كني.»

زينب بنت حجش عرض كرد:« شتر خود را به زن يهوديه ات بدهم؟! پيامبر اكرم ناراحت شدند و ديگر در طول سفر با او حرف نزدند و در مراجعت به مدينه نيز در ماه محرم وصفر با او صحبت نكرده بعژه اطاقش تشريف نبردند تا در ماه ربيع الاول به اطاق او نزول اجلال كردند. زينب عرضه داشت:« يا رسول الله در مقابل اين عمل ناروا چه كنم؟» براي جبران آن كنيزم را به شما بخشيدم تاخدا از من راضي گردد.

ازدواج با ام حبيبه

رمله دختر ابوسفيان خواهر معاويه از جمله زنان مسلماني است كه به اتفاق همسرش «عبيدالله بن حجش» بر اثر ايذاء و اذيت مشركان مكه به حبشه هجرت كرد. ولي مدت اقامت در حبشه شوهرش به كيش نصرانيت در آمده، مرتد شد. ام حبيبه بر اسلام باقي ماند تا او از دنيا رفت. رسول خدا بعد از درگذشت عبيدالله مرتد وقتي از پاره اي موضوعات زندگي رمله 35 يا 39 ساله دختر ابوسفيان مطلع شد و پايداري و استقامتش را مورد دقت و توجه قرار داد قاصد و نامه اي به نزد پادشاه حبشه اعزام داشت تا از دختر ابوسفيان، فرعون مكه، بيوه عبيدالله را براي حضرتش خواستگاري كنند زيرا بعد از مرگ شوهر با داشتن پدري مانند ابوسفيان و برادري مثل معاويه غريب ترين و پر دشمن‌ترين مسلمانان بود.

بعد از اينكه نامه رسول خدا به نجاشي پادشاه حبشه رسيد پرسيد چه كسي به او نزديك تر است گفتند: «خالدبن سعيدبن عاص»  نجاشي ام حبيبه را از او براي رسول خدا خواستگاري كرد بعد از موافقت مهرش 400 دينار يا به قولي 1400 درهم مشخص و معين مي گردد، كه پادشاه نجاشي از مال خود پرداخت مي كند. دستور داد سفره گشودند و همه جمعيت طعام عروسي رسول خدا را صرف كردند و متفرق شدند.

ام حبيبه نسبت به رسول خدا حساسيت معنوي زيادي داشت چنان كه وقتي پدرش ابوسفيان براي تجديد پيمان «حديبيه» به مدينه مي آيد و به ديدن دخترش مي رود و مي خواهد روي مسندي كه مخصوص حضرت بود بنشيند ام‌حبيبه فوراً آن را برمي چيند. ابوسفيان ناراحت شده مي پرسد. «دخترم دريغ داشتي كه روي  تشك بنشينم؟» ام‌حبيبه در جواب پدر مي گويد: «آري اين تشك محل نشستن رسول خداست و تو مشرك و نجس هستي چگونه رضا دهم كه مشركي جاي پاكترين افراد بنشيند»

ازدواج با ميمونه

ميمونه دختر «حارث بن حزن» و «هند» دختر «عوف بن زهير بن حارث» مادر همسر رجال عالي رتبه و شخصيت هاي برجسته و نامي عالم اسلام بود كه وقتي اسم دخترشان حضور رسول خدا برده شد فرمودند : «تمام خواهران زنان مومنه اند»

ميمونه با نام اصلي «بره» خاله «ابن عباس»و «خالد بن وليد»و بچه هاي جعفربن ابوطالبكه در جاهليت همسري «مسعود بن عمرو بن عمير ثقفي» را اختيار كرده بود از او جدا شده سپس با «ابورهم بن عبد الغري»ازدواج كرد، پس از مرگ او وقتي رسول خدا را در طواف بيت سوار بر شتر ديد خود را به حضرتش پذيرفتند خواستند در ايام اقامت مكه مراسم ازداواج را برگزار نمايند كه با مخالفت قريش مواجه شدند لكن در جايگاهي به نام «سرف»بيست كيلومتري مكه، عروسي با وليمه زائران خانه خدا برگزار شد . و از آن پس به خواسته پيامبر اكرم «ميمونه» نام گرفت.

در پايان و براي اطلاع بيشتر لازم به ذكر است كه پيامبر بيست و يك و بقولي بيست و سه زن گرفت كه با بعضي از ايشان همبستر شد، و بعضي را طلاق داد، و با بعضي همبستر نشد، اما انها كه با ايشان همبستر شد، اولشان «خديجه» دختر خوليد بن اسدبن عبدالعزي بن قضي بود و همه فرزاندانش جز ابراهيم از وي تولد يافتند، و بر سر او زني نياورد تا مرد.

سپس«سوده» دختر زمعه بن قيس[بن عبد شمس] بن عبدود بن نصر بن مالك ابن حسل بن عامر بن لوي كه او را در مكه بهمسري گرفت.

سپس «عاشيه» دختر ابي بكر بن ابي قحافه كه او را در مكه عقد كرد و  در مدينه با او همبستر شد .

سپس «غزيه»دختر دودان بن عوف بن جابر بن ضباب از بني عامر بن لوي ، و اوهمان «ام شريك» است كه خود را بپيامبر بخشيد.

سپس «حفصه» دختر عمر بن خطاب بن نفيل بن عبدالعزي عدوي.

سپس «زينب» دختر خزيمه بن حارث از بني عامر بن صعصعه و او «ام المساكين» است و زنان پيمبر در حياطش جزء او و خديجه نمردند.

سپس «ام حبيبه» دختر ابوسفيان بن حرب بن اميه بن عبد شمس بن عبد مناف.

سپس «زينب» دختر جحش بن رئاب بن قيس بن يعمر بن صبره از بني اسد ابن خزيمه.

سپس «ام سلمه» دختر ابواميه بن مغيره بن عبدالله بن عمر و بن مخزوم.

سپس «جويريه» مصطلقي از خزاعه كه نامش «بره» بود، دختر حارث بن ابي ضرار.

سپس «صفيه» دختر حيي بن اخطب از بني النجار از سبط هارون پيامبر.

سپس «ميمونه» دختر حارث بن حزن بن بجير هلالي

سپس «ماريه» مادر ابراهيم.

اينان زناني هستند كه با آنان همبستر گرديد، از اينان «ام شريك» را طلاق داد و سوده و صفيه و جويريه و ام‌حبيبه و ميمونه را از نوبت كنار زد، و عايشه و حفصه و زينب و ام سلمه را نزد خويش جاي داد.

اما زناني كه با آنها همبستر نگشت:

«خوله» دختر هذيل بن هبيره ثعلبي كه پيش از رسيدن نزد او در راه درگذشت. و «شراف» دختر دحيه بن‌ خليفه كلبي كه نزد او فرستاده شد و پيش از ورود درگذشت.

و «سنا» دختر صلت بن حبيب بن حارثه سلمي كه پيش از رسيدن باو مرد .

و «ريحانه» دختر شمعون قريظيكه پيامبر اسلام را بر او عرضه داشت و از كيش يهودي دست بر نداشت پس او را براند ، سپس اسلام آورد و پيامبر همسري را باو پيشنهاد كرد و پذيرفت و حجاب براو زد . پس گفت : اي رسول خدا بلكه مرا بگذار تا كنيزت باشم ، و پيوسته كنيزش بود تا وفات كرد .

و «اسماء» دختر نعمان كندي از فرزندان «آكل المرار» كه از زيباترين و آراسته ترين زنانش بود ، پس زنانش باو گفتند : اگر بخواهي نزد او كامياب باشي ، هرگاه بر او درآمدي بخدا پناه بر . پس چون پيامبر درآمد و پرده را انداخت گفت : از تو بخدا پناه مي برم . پس روي خويش از او بگرداندو [سپس] گفت: [امن] عائذ الله، الحقي باهلك ، «پناه برنده بخدا در امان است ، بخاندانت ملحق شو.» سپس اسماء دختر نعمان كندي را مهاجرين اميه گرفت ، و پس از مهاجر، بعقد قيس بن مكشوح مرادي درآمد .

و «قتيله» دختر قيس بن معدي كرب ، خواهر اشعث بن قيس بن فلان كه پيش از بيرون آمدنش از يمن بقصد مدينه، رسول خدا وفات كرد و عكرمه بن ابي جهل او را بزني گرفت .

و «عمره» دختر يزيد بن عبيد بن رواس كلابي ، برسول خدا خبر رسيد كه او به برص مبتلا است پس با وي همبستر نشده طلاقش داد.

و «عاليه» دختر ظبيان عمرو كلابي كه طلالقش داد . و «جونيه » زني از كنده غير از اسماء ، كه ابو اسيد ساعدي او را براو وارد كرد و عايشه و حفصه آرايش و ترتيب كارش را بعهده گرفتند . پس يكي از آندو باو گفت : راستي رسول خدا را از زني خوش آيد كه هرگاه بر او درآيد و دست خويش را بسوي او در از كند ، بگويد : از تو بخدا پناه مي‌برم، پس چنان كرد، و پيامبر دست خويش را بر روي خود نهاد و رو بدان پوشيده داشت و سه بار گفت : عذت فعاذت، «پناه بردي پس پناه برد .» سپس بيرون رفت و [ابو] اسيد ساعدي را فرمود كه دو جامه كتان سفيد بدو دهد و او را به خانه اش باز گرداند، و چنان گمان برده اند كه او از غصه مرد .

و «ليلي» دختر خطيم اوسي كه ناگهاني بر او درآمد و دست خود را بر پشت شانه اش زد ، پس گفت : من هذا، اكله الاسود، « اين كيست ؟ شيرها او را بخورند.» گفت : منم دختر خطيم و پدرم خوراك دهنده مرغان، و اكنون نزد تو آمده ام تا خود را بر تو عرضه دارم. گفت : تو را پذيرفتم. پس نزد زنانش آمد . پس گفتند : چه بدگاري كردي، تو زني غيوري و رسول خدا بسيار هوو، راستي بيم داريم كه تو را بد آيد پس بر تو نفرين كند و هلاك شوي، از او بخواه تا عقد را بهم زند، پس نزد پيامبر آمد و خواستار فسخ عقد شد، پس عقد را بهم زد و آن زن داخل باغي از باغهاي مدينه شد و شيرها او را خوردند.

و «صفيه» دختر بشامه عنبري، او را مخير ساخت كه نزدش بماند يا بخانواده اش باز گرداند . پس خانواده اش را بر گزيد و او را باز گردانيد.

و «ضباعه» دختر عامر قيسي كه نزد عبدالله بن جدعان بود، پس طلاقش داد سپس هشام بن مغيره او را عقد كرد و سلمه از او متولد شد پس رسول خدا از سلمه خواستگاريش كرد. سلمه گفت: با خودش مشورت مي كنم. گفت: آيا درباره رسول خدا ؟ راضي شدم.

پس نخوتي از او برسول خدا رسيد و از او خوداري كرد.